تبليغاتX
سیاه مشق شبانه

سیاه مشق شبانه
دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین،به خدا معشوقه من بالاییست 
از ما ک گذشت...!

ولی ب دیگری "موقتی" بودنت را گوشزد کن تا از همان اول فکری به

حال جای خالیت کند...!

پ.ن:چه رابطه مرموزی است بین پیدا ترین زخم و پنهان ترین راز...

 

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 14:38 ] [ bigharar ]
بزرگترین اشتباهم این بود ک التماس کردم بمانی...!

نمی ارزیدی...!

دیر فهمیدم...!

پ.ن:ازت متنفرم دختر!

 میفهمی؟!

متنفرم...!

این بازی هنوز تموم نشده...!

منتظر خیلی چیزا باش...!

خیلی چیزا...

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 17:9 ] [ bigharar ]
گاهی نیاز داری ب یه آغوش بی منت که تو رو فقط واسه خودت بخواد،ک وقتی تو اوج تنهایی هستی،

با چشماش بهت بگه:"هستم تا آخرش...!"

اما افسوس ک هم چون خیالات کودکی فقط رویایش برای انسان های عصر ما زیباست...!

پ.ن:زمانی شده است ک حتی ب دل های خود نیز نمیتوانیم اعتماد کنیم...!

کدامین عشق...؟!

باورش نیز رویایی بیش نیست...!

خسته ام از این زندگی ک فقط برای اینکه نگاه های پر سوال را از روی دوش خود برداری،

مجبور ب این هستی ک ب همه بگویی حالم از همه بهتر است اما...!

اما دنیای ما وحشی تر از این حرف هاست...!

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 16:38 ] [ bigharar ]
راضی نیستم ک تنهایم اما...

اما خوشحالم ک با خیلی ها نیستم...!

پ.ن:حسرت اونی ک دوسش داری رو ب دلت میذارم!

قشنگ نیست ک با احساس آدما بازی کنی!

خوب میدونم الان چه حالی داری!

درد داره...!

دردی ک تا مغز استخوونت رومیسوزونه...

 

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 16:34 ] [ bigharar ]
دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،


دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را …!


این‌ جمله‌ها را ک ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!


باید آدمش پیدا شود...!

 

آدم...!

 

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،


از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد...!

 

پ.ن:حیف اون همه احساس قشنگم...!واقعا حیف!

 

خداجونم ازت ممنونم!حالم خیییییلی خوبه!

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 16:56 ] [ bigharar ]
"شیرین بهانه بود..."

 

فرهاد تیشه میزد تا باور نکند صدای مردمانی را ک در گوشش می خواندند:

 

"دوستت ندارد..."

 

پ.ن: دوباره امروز دیدمش و بغض گرفتم اما اون عین خیالش هم نبود...!

 

خدایا ! چرا داری عذابم میدی...؟!

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 19:31 ] [ bigharar ]
 اشک هایم ک سرازیر می شوند دیری نمی پاید  ک قندیل میبندند...!

 

عجیب سرد است هوای  نبودنت...!

 

پ.ن:خداجونم! ازت میخوام  ب آرامش برسونیم...!

 

خسته شدم از این لبخند های اجباری...

 

[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 16:38 ] [ bigharar ]
ب سرنوشت بگویید:

 

"اسباب بازی هایت بی جان نیستند...!"

 

آدم اند...

 

می شکنند...

 

آرام تر...!

 

پ.ن:فقط ای کاش می فهمیدی چقدر حال بدی دارم...

[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 22:17 ] [ bigharar ]
وحشی ترین سرنوشت ها

 

 

برای اهلی ترین بنده های اوست...

 

این است عدالت...

 

 

 

پ.ن:بهترین! برای تغییر هنوز هم دیر نیست...

 

[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 23:1 ] [ bigharar ]
خدایا...

 

کسی را ک قسمت کس دیگریست سر راهمان قرار نده...

 

 

تا شب های دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگری...

 

 

پ.ن:عاشق شدن آسونه اما عاشق موندن خیلی سخته...!

 

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 19:59 ] [ bigharar ]
دلتنگی...

عین آتش زیر خاکستر است

گاهی فکر میکنی ک تمام شده

اما یک دفعه...

همه ات را آتش میزند...

 

...میسوزاند...!

 

درد عجیبیست...!

[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 11:50 ] [ bigharar ]
ارزون تر از اونی بود ک فکرشو میکردم اما واسه من گرون تموم شد...!

 

پ.ن:از هرچی عشقه متنفرم...!

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 21:27 ] [ bigharar ]
سخته یکرنگی تو روزگاری ک مردمش برای پر رنگ شدن حاضرند

 

هزار رنگ باشند...

 

بازی ب چه قیمتی؟!

 

ب قیمت شکستن ی دل؟!

 

سخته بدونی اونی ک یه روزی ادعای عاشقی میکرد و همه وجودت شده

 

حالا ازت  دل زده  شده...!

 

 

سوزوندن آدما کار قشنگی نیست...!

 

یادت باشه...

 

بازی های دنیا همیشه هم بر وفق مراد نیست...!

 

ی روزی ی جایی ی اتفاقی باعث میشه ک آدم یادی از گذشته ها بکنه...

 

پ.ن:خیلی دوست دارم بدونم آخر این بازی پر فراز و نشیب چی میشه...؟!

 

[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 18:38 ] [ bigharar ]
نمیدونم تا حالا شده ی روز از خواب بیدار بشی و ببینی ی چیزی یا بهتر بگم جای چیزی تو زندگیت ک تمام دنیات شده  نیست ٬ کمه ... بعد هرچی فکر کنی نفهمی این احتیاج مال چی میتونه باشه ... یا اصلا یه جور دیگه ب قضیه نگاه کن ... فکر کن چیزی داشتی ک مدتها مال تو بوده و تو از داشتنش ٬ از بودنش از عشقی ک بهش داشتی  و از خواستنش لذت میبردی ولی حالا نمیتونی داشته باشیش ٬ چه حسی میشی ؟ ... ی جور مثل اینه ک ته دلت خالی شده باشه ٬ یا مثلا ی تیکه بزرگ از قلبت و روحت کنده شده باشه ... وقتی اینجوری فکر کنی ٬ میفهمی من به چی محتاجم و خوب میدونم ک میفهمی آخه تو هم مثل من زخم خورده ی همین روزگاری...این وصف حال روزای من! شاید تو هم شکستی ... 

پ.ن:

 

من هر روز در تلاشم تا

خاطرم بماند،

و تو هر شب دعا می‌کنی

که فراموش کنی!

خاطرات‌مان، چه بلاتکلیف‌اند!!!

 

[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 16:22 ] [ bigharar ]

من تبعید شده ام ...

           ب جایی  دور ...

                    اینجا نامش فراموشی است...

                               و شنیده ام می گویند جرمم عاشقی است!

 دلشوره مرا نداشته باش!

             اینجا هم اتاقیم حسرت توست...

                         رنج می خورم...

                                     اشك می نوشم...

                     نگران نباش ...!

                        من خوب می دانم با حسرتت چگونه تا  كنم !

                                                فقط برایم بنویس

هنوز هم  یادی در خاطرت دارم...؟!

 

پ.ن: بغض ها جاری اند اما شکسته نمیشوند...!

[ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 20:14 ] [ bigharar ]
وقتی ک کنار امیدت یک "نا" جا خوش کرد ب جبر زمانه دل سپار...!

آنجایی ک دیگر ضربه آخر را "خدایت" میزند...!

همانجایی ک "هست" ها "بود" می شود...

وقتی ک دگر "زندگانی" ک ن بلکه "زنده مانی" میکنی...

همان وقتی ک "بغض" ها ب احترام "خاطرات" در گلو رسوخ میکنند اما "اشک" های  شبانه اجازه آن

را دارند تا ب حرمت "احساس"ها ب روی گونه ها قیام کنند و بر روی لب ها بلغزند و سرانجام در

جای خوابت بمیرند...!

اشک هایی ک دلت را سبک نمیکنند اما غم قشنگی بر دلت میگذارد...!

 

 غمی ب قشنگی عشق...!

 

 

پ.ن: خوش ب حال سهراب ک با قایقش ب شهر پشت دریا ها رفت تا از دنیای سنگی دور باشد ...

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 18:24 ] [ bigharar ]
جدال سختی است بین احساس و عقل...

احساس ماندن را انتخاب میکند و عقل رفتن را...

درد عجیبیست ک در بین رفتن یا ماندن جبر زمانه تو را ب رفتن وادار کند...

هیچگاه غرور  دل را برای عقل نشکستم اما عظمت احساس مرا وادار ب شکستن غرور و تعظیم در برابر 

خود واداشت...

غروری ک چون چینی نازک تنهایی سهراب شکست...

و من در عجبم از اینکه دل ک هزاربار میشکند میسوزد و هنوز هم میتپد...!

پ.ن:هیچ چیز سر جای خودش نیست...

کاش...

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 19:15 ] [ bigharar ]
دلت که تنگ یک نفر باشد
خودِ خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی!
فایده ندارد...
تو دلت تنگ است...
دلت برای همان یک نفر تنگ است...
تا نیاید...
تا نباشد...
هیچ چیز درست نمیشود...
....
من دلم تنگ کسی است که به دل تنگی من میخندد
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 14:46 ] [ bigharar ]

سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد...

پ.ن:امشب دلم چه غریبانه می گرید...

حالم خوب است فقط کمی احساسم درد میکند...

 

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 23:23 ] [ bigharar ]
بـــــــودم ... دیــــــــــــدم با دیگری شـــادتری . . . رفتــــــــــم !
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 20:3 ] [ bigharar ]
باور کن آن “میم” مالکیتی که به آخر اسمم اضافه میکردی
بزرگترین و زیباترین
عاشقانه ای بود که شنیده ام...!
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 17:53 ] [ bigharar ]
آره خداحافظ واسه همیشه!

فقط سپردمت دست خدا...

خودش جوابتو بده....

داغوووووونم کردی!

اما فراموشت میکنم!

با هرکی که دوس داری خوش باش...!

خدارا شکر که همین جا تموم شد!

 

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 17:9 ] [ bigharar ]
به همین راحتی همه چیزو تموم کردی؟!

پس چی شد اون مهتابی که میگف واسه بدست آوردنت جلوی همه وایمیسم؟!

به همین زودی جا زدی؟!

درست!نباید میفهمیدنداما فهمیدند حالا که فهمیدن اگه واست ارزش دارم جلوشون وایسا!

نمییییییتونم فراموشت کنم!میفهمی؟!

نمیتونم!

فقط سعید میدونه چی کشیدم تو این چند روز!

حتی فکر اینکه دیگه نداشته باشمت دیوونم میکنه!

میفهمییییییییییییییی؟!

صب تا حالا مث مرغ سر کنده خودموب هر راهی میزنم که بت فکر نکنم!نمیشه!

اون مهتابی که من واسش اومدم جلو این نبود!

اون مهتاب ب من قول داد که بجنگه!

ن اینکه اینقد راحت....!

اگه دوسم نداشتی چرا پس اومدی جلو؟!

میخواستی منو داغون کنی؟!

آره داغون شدم!

داغون تر از ونی ک بتونی فکرشو بکنی!

دیگه اشکی واسم نمونده ک واست بریزم!

صبح تا حالا دارم زار میزنم!

مهتاب تو روخدا طاقت بیار!

راحت نیومدی ک راحت بخوای بری!

گور بابای هرکی ک فهمیده!

خودم جلوشون وایمیسم!

مهتاب!

نگو ک فراموشت کنم!

میدونی ک نمیشه!

واسه ب دست آوردنت حاضرم همه کار بکنم!

تمومش کنی زندگیمو تمومش میکنم!

 

 

[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 16:23 ] [ bigharar ]
دختر پاییز...!

"مهتاب" پاییزی...!

ای بهانه ی هر دم و ای دلیل هر بازدم...

عطر پاک وجودت را دوست میدارم...

تویی که از پشت کوه های نا امیدی مطلق برایم روشنایی"مهتاب" را به ارمغان آوردی و چنان در

دل من رسوخ کردی که گاه می اندیشم چگونه میشود انسان کسی را بیشتر از خود دوست داشته

باشد...؟!

نمیدانم معجزه عشق بنامم یا غلبه احساس بر منطق...!

اما...

اما هرچه که هست دوستش میدارم...!

همچون خودت که امید خفتن شبم هستی و بهانه ی بیدار شدن هر سپیده دم...

برایم تا ابد بمان که بودنت را سخت دوست میدارم...

 

[ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 19:16 ] [ bigharar ]
انتظار نداشتم بهم دروغ بگی...!

میدونی که از دروغ متنفرم!

الان که اس دادی "هنوزم خوابت میاد؟!"

دارم این پست رو میزنم!

نه خوابم نمیاد اما صبح دلم خیلی ازت گرفت!

وقتی دیدمت داشت گریم میگرفت!

کاش حداقل ظهر بهم راستشا میگفتی!

میدونم موضوع خیلی بچه گونس!

شایدم خنده دار...!

اما دست خودمم نیست!

هرکار میکنم به بن بست میرسم...!

اما بهم حق بده که وقتی بهم دروغ به این کوچیکی میگی

حتما بزرگترش رو هم میگی!

با این همه اینقد دوست دارم که حاضرم نباشم تا باشی...!

اونقد بغض دارم و اشک تو چشمام حلقه زده

که نمیبینم چی دارم مینویسم!

"مهتاب!"

هیچی!فقط...

فقط میگم "دوست دارم" بیش تر از خودم و کمتر از خدا!

ببخش اگه ناراحتت کردم با حرفام!

اما باید میگفتم چون دلم خیلی گرفته...!

 

 

 

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 19:33 ] [ bigharar ]
تفلدت مبارک مهتاااب جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم!

قربونش برم که امروز اینقد خوشگل شده بود...!

البته خوشگل بودااااا!

جیگر تر شده بود!!



[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 0:3 ] [ bigharar ]
غروب چشمانت طلوعی است بی پایان از عشق...

و عشقمان ابدیتی است بی غروب...!

امروز بهترین و زیباترین روز خداست...!

امروز خداوند وجود پاکی را آفرید

که لطافت وجودش و عطر حضورش هزاران بار

برتر از گل هاست...

امروز میلاد "مهتاب" زیبایست که

همدم تمام لحظه های من و سایبان آرامشم شد...

"مهتاب من لمس بودنت مبارک..."


[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 0:1 ] [ bigharar ]
فقط واسه مهتابم میزنم این پست رو!

شرمنده که رمز داره...!!!!!

[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 20:9 ] [ bigharar ]
مهتابم...!

کاش الان که دل آسمون داره می باره پیشم بودی تا دستای گرمت رو میگرفتم تو دستام و با هم

زیر بارون راه میرفتیم

میدونی که عاشق بارونم اما بارون با تو واسم قشنگه...!

دوست دارم نفس...

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 20:22 ] [ bigharar ]

مهتاب من! با من بمان...

 

رویای زیبای "همیشه" داشتنت چون مهتاب آسمان که دل معشوقش

 

 را روشن میکند برایم امید زیستن است...!

 

ای همیشگی!نوید ماندنت را از آن که خالق توست میشنوم...!

 

گاه در زمان غرق میشوم و گرمای وجود پر از مهرت را به آغوش جان

 

میکشم...!

 

گرمای وجودت دنیای عجیبست...!

 

عاشقانه میخواهمت...

 

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 21:43 ] [ bigharar ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آغاز به یکتایی او...
لمس كن كلماتي را كه برايت مي نويسم تا بخواني و بفهمي چقدر جايت خاليست...

تا بداني نبودنت آزارم مي دهد، لمس كن نوشته هايي را كه لمس ناشدنيست و عريان،كه از قلبم بر قلم وكاغذ مي چكد...

لمس كن گونه هايم را كه خيس اشك است و پر شيار.

لمس كن لحظه هايم را...

،لمس كن اين باتو نبودن ها را...
لمس كن...!
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت